مهاجرتهای انتزاعی
آدمی، وقتی که خانهای برای ماندن نداشته باشد، اجبارِ رفتن چنگ بیخ گلویش میگذارد. اجبارِ رفتن، خود نیز کلمهای انتزاعیست. تصوری محو از خاطرهی یک چیز که یک زمانی اینجا بود. او اینجا بود، او رفت. من اینجا بودم، من رفتم. خاطرهها، خاطرهها. میشنوید؟ این رفتنهای انتزاعی، همه اجبارهایی هستند، واقعی. انتزاعیهای واقعی، واقعیهای انتزاعی.
من هم خانهای داشتم، روزگاری لیوانی و قوری چایای منتظرم مینشستند، حالا هیچ، از دار دنیا تکه پارچه گلگلی ای برایم مانده، با گلدوزی عزیزِ از دست رفتهام و پاکت نمور سیگاری. پاکتهای واقعی انتزاعی، پاکتهای انتزاعی واقعی.
من هم مهاجرت کردم، من هم رفتم. از آنجا، به اینجا. آنجا کجا بود؟ اینجا کجاست؟ آنجا های اجباری، اینجاهای اجباری.
جبر، مهاجرت، اجبار و انتزاع، من و از عزیزهای از دسترفته؛ خاطرهها، خاطرهها! میشنوید؟
پینوشت: مهاجرت از بیان به بلاگیکس هم، یک رفتن اجباری بود، اما نه انتزاعی، بل واقعی.